آرام
آرام
پیر می شویم
اما نه در کنار یکدیگر
وَ تو
درهمین روزها
پا می نهی به ابتدای کوچه ی پنجاه سالگی
کوچه ای که در میانه ی آن
من
هنوز هم
هنوز هم
هنوز
هفته ی اول تیرماه هشتاد و هشت
درانتهای کلام،
آنجا که رقص
آغاز می کند آواز ِ نابِ جذبه را
گوش کن بمن،
ببین چگونه بی تو برای توعاشقانه میخوانم
پانزده اسفند هشتاد و هفت
عشق
تصویری از بلندای قامت توست
که از قرن های دور
آینه ی روح مرا
تسخیر کرده است
شمایلی با شکوه
در قابی حقیر
بیست و دو دی هشتاد و هفت
عشق
تصویری ست از تو
که آینه ی روح ِ مرا
قابِ عکس ِ خود کرده است
بیست دی هشتاد و هفت
نوازش می کند
موهای مرا
درخواب
بیدار می شوم ،
درخواب
نوازش می کرد
موهای مرا
درخواب
دوم دی هشتاد و هفت
تو رفتی وُ من
آن گاه
چله نشین کلبه ای شدم
که جز به گذشته دریچه ای نداشت
وَ سال ها گذشت
اینک اما چه دیر
پروانه ای با بالهای پیر
در حسرت باغی که بود وُ او ندید
هجده نه هشتاد و هفت
درگوشه ی حقیری از پَرت آباد
حوالی سرگردانی های راهِ شیری
در روی پشت به آفتابِ ماهِ دور زمین
بیهوده مردی در انتظار طلوع خورشید است
ده نه هشتاد و هفت
در کوچه باغ انتظار
مرگ می وزد
برگ های سبز
در حریق ِ حسرتِ اندوه ناک ِ گل سرخ
خاک می شوند
چه زود رسیدی ای پاییز
تو کجایی؟
گل سرخ
بیست هشت هشتاد و هفت
برگ های سبز
در حریق ِ اشتیاق ِ گل ِ سرخ
می سوزند
کجایی گل سرخ ؟
دوازده آبان هشتاد وهفت
تو رودی
رودی که رفته تا سرزمین دور
هربار که یاد می کنم تو را
در خودت غرق می کنی مرا
دست وُ پا زدن در تو بی فریاد
معنای زندگی ست
وَ من
در تو زندگی می کنم
غرق کن مرا بسیار
هفت مهر هشتاد و هفت
به نسیم می مانی،
گاهی وقت ها
آرام وُ بی خبر می آیی
ـ لحظه ای درنگ می کنی ـ
و خیلی زود
می روی از پیش ام
دوم مهر هشتاد و هفت
بره های گم شده
خوشبخت وُ راحت اند
دنبالشان نرو
پیدایشان نکن
پروارشان نکن
و به کشتارگاهشان نه فرست
فکری به حال خودت کن ای شبان،
گویا صلیبی برایت آماده کرده اند
پنج شش هشتاد و هفت
عشق
احتیاج
لیلی
مجنون
تنهایی
اضطراب
جزیره
این ها همه بهانه بود
می خواستم
نام تو را بنویسم
یازده شش هشتاد و هفت
به هر زبان که نوشته شوی
من تو را خواهم خواند
به هر زبان که بخوانم تو را
مرا زخود خواهی راند
تنها نشسته در اتاق با که حرف می زنی؟
- تصویری از درون آینه ی روبه رویم از من پرسید -
نوزده پنج هشتاد وهفت
من
تو
او
خوشا به حال او
نوزده پنج هشتاد و هفت
کسی را می شناسم
که سال ها پیش
دلش در باغچه ی کوچک سینه اش
زنده به گور شد
وهمیشه به فکر کسی ست
که هیچ وقت به همراهش نیست
سیزده پنج هشتاد و هفت
تار های صوتی روح من
فقط
برای ترنم نام تو مرتعش می شوند
در تنهایی ِ برهوت
بیست چهار هشتاد وهشت
پلک های انتظارم
به راهی گشوده نیست
وَ چشم های عاشقم
رو به ویرانه ای باز می شوند
که مرغی بد آوا
در دهلیزهای آن لانه کرده است
بیست و یک سه هشتاد و هفت
دچار ِ گریه خنده می شوم.
از دیدن چه چیز هایی به یاد تو می افتم ،
شست پایی زیبا
مثل شست پای تو،
نوزده سه هشتاد و هفت
آه ای حجم ِخالی ِهمیشه همراه من
آیا خیال ِ پرشدن نداری؟
چهارده سه هشتاد و هفت
جوانی ام
پاکت ِ سیگاری بود
که با یاد تو آن را دود کردم
و میانسالی ام
زیر سیگاری ست پراز ته سیگار
که به یاد تو آن را نگه خواهم داشت
سیزده سه هشتاد و هفت
این حرف ها
اصلا شعر نیستند
وَ من ازعاشق بی پول
هیچ خوشم نمی آید
سهم خوبِ عاشق این طوری
حسرت وُ حسادت ست
وَ سهم ِ بَدَش
فقط حقارت است
وَ سهم ِ من چه عاشقانه شد
که حسرت وُ حسادت ست
پنج سه هشتاد و هفت
وداع گرم مرا پاسخ سردی داد،
دلگرفته آمدم بیرون.
چند قدم رفته ، بی اختیار برگشتم
- از پی ام آمده بود -
چشم در چشم هم توقف کردیم ،
پس از لحظه ای ،
راه وُ نگاهش را از من جدا کرد وُ رفت
وَ وداع گرم مرا،
به این گونه گرم پاسخ داد
سی دو هشتاد و هفت
می دَوی
مثل اسبی از اسب های ارابه ی بن هور
می رسی به یک بنای بزرگ
پله ها را دوتا یکی می روی بالا
می رسی به سرسرای سردِ وسیع،
می دَوی به سمت مهتابی
می رَوی به سوی واگن مترو
می رسی به یک تونل تاریک
برق می رود یا تو کور می شوی،
نمی فهمی.
پیرمردی به همراهی آکاردئون
غمگین ترین ترانه ی زندگی ات را مرور می کند
دیگر اکنون مسافر تایتانیک هستی
وَ بُرده می شوی/
به سَمتِ/
آبهای/
سردُ/
سیاه
بیست و سه دو هشتاد وهفت
ریشه های ساقه ها چه صاف می شوند
وقتی درخت ها
مبدل به تخته می شوند
نقش و نگار تخته های چوب
همه از ریشه های ساقه هاست
پانزده دو هشتاد و هفت
در زمانی که مهم نیست کی است
در مکانی که مهم نیست کجاست
از آخرین نقطه ی مدار ِ هستیش عبور خواهد کرد
پاره خطِ کج و معوجی
که بی تو بی ارزش بود
وَ دشوارترین لحظه اش،
بی تو تنها از انتها گذشتنش خواهد بود
که برای تو،
مهم نیست زیاد.
هفت دو هشتاد و هفت
روحم از زخم های کهنه چرکین است.
زیرکانه گول می زنم خود را،
شاید گذشته ی دل خواه، درآینده خواهد بود.
گاه که می گرید دلم دلگیر،
پستانکی می دهم
وَ می گویمش به لالایی
بخواب آرام آرام،
باشد که در خواب،
پستانک ات
سینه ی لطیف عاشقانه ای شود،
لبالب از برکت،
آنگاه
شیری شفابخش
از ابر گوشه های لبان تو بارش آغاز خواهد کرد
بر زخم های کهنه ات
دوباره تازه خواهی شد
بخواب آرام آرام،
هفده یک هشتاد و هفت
به تو می اندیشم
وَ خودم
وَ به گندم زار ِ سوخته از فاصله ها
وَ به یک فاجعه فردی دور
وَ به یک فاحشه ی باکره ی بی مصرف
وَ به یک دشت وسیع خالی
وَ به گوری که دهانش باز است
چهارده یک هشتاد وهفت
تمام ِ کوچه باغ های خاطرات وُانتظار وُ آرزوی من
به باغ ِ معبد ِ ستایش ِ تو ختم می شوند
ده یک هشتاد و هفت
برای افکندنم به رود نابودی
درانبوهِ جنگلی کشانـده می شوم به پیش
که تاریکی اش مطلق است
در مسیر بی بازگشت
مسیر بازگشت را
فراموش خواهم کرد
سال هاست که در طول مسیر
تکه هایی از خودم را
بر شاخه های عبور آویخته ام
و دیگر از من،
جز اندکی باقی نیست
کجاست؟
موسای مونث من
بیست وهشت دوازده هشتاد و شش